حسينقلى خان شقاقى
43
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
دست مىدهد . چون يقين كردم كه مرا خواهند كشت به مفاد « هركه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد » از فحاشى نسبت به شاهزاده و سلطان خانم عيالش و جواد خان ابدالش فروگذار نكردم . جالسين مجلس حضرت و الا چون اين حال را در من بديدند به توسط شروع كردند و به مأمورين غضب امر شد كه مرا در چادر محاذى چادر حضرت و الا زنجير كنند و كسى براى اطلاع پدرم به دربخانهء وزير امور خارجه فرستاده شد . ساعتى نگذشت كه پدرم ورود نمود . به محض زيارت پدر بدين عبارت گويا گشتم : « اى پدر ناخلف حالا به سراغ پسرت مىآيى ! » پدر بيچاره از اصغاى اين عبارت خجل گشت . شاهزاده قاهقاه خنديده مرا به چادر احضار و پنج اشرفى انعام عبارت را به من اعطا فرمود . پدرم شروع به نصيحت نمود . جواب عرض كردم كه اگر بخواهيد من ساكت بمانم قدغن فرماييد ديگر نامادرى خود را به لباسهاى مادرم ملبس ننمايد . پدرم متنبه گشت و همان ساعت به خانه ورود نموده تمام البسهء مادرم را جمعآورى كرد . يك قسمت را به فقرا بخشيد و قسمت ديگر را فروخته ، ششصد تومان براى مادرم حج خريدارى كرد و شخص معينى را به زيارت خانهء خدا فرستاد و من از آن دلتنگى خلاص گشتم . در اين ييلاق واقعهء قابل ذكرى دست نداد . به شهر مراجعت نموديم و همه روزه در مدرسهء دار الفنون در سر درس فرانسهء مسيو ريشارد نام فرانسوى كه معلم زبان بود و دروس مسيو شلمرز « 1 » دانماركى معلم طب و مسيو فوكتى « 2 » فرانسوى معلم شيمى حاضر مىشدم و مرتبا دروس خود را تهيه مىنمودم . در آنسال بر - حسب امر همايونى كه هر سه سال يك بار در مدرسه امتحان مىشد و اعليحضرت ناصر الدين شاه براى اداى جايزهها به مدرسه تشريف مىآوردند امتحان خبر كردند و مشغول حاضر شدن امتحان گشتند . اغلب روزها هنگام تنفس با جمعى همبازى بوديم و غالبا كلاه يكديگر را ربوده مىدريديم . برادرى از خود خيلى مسنتر داشتم كه پدرم تيولات سراب را چون مادرش سرابى بود به او سپرده بود و نامش ميرزا جواد خان و از معلومات بجز خط خوش
--> ( 1 ) - مراد شليمر Mr . J . - L . Schlimmer مؤلف كتاب معروف در لغت مفردات ادويه است . ( ا . ا . ) ( 2 ) - Dr . Fouqueti